بر جادهی هیچ که قدم بگذاری راه را نشانت خواهند داد
هستند، میدانم
کسانی که راه را نشانت خواهند داد.
تو فقط بگو که منزل مرا میخواهی
آنها دست بلند میکنند و سکوت بر لب گرفته
نشانت خواهند داد.
مبادا که خیال کنی خانهی من در انتهای این جاده است، نه
چرا که این هیچ، بی انتهاست
و من تا آنجا که کمر به همت ِ کشف ِ آن بسته بودم
در آن پیش رفتم
و آنگاه که گردههایم از توان تحمل باز ایستادند
همانجا بر فراز تپهای
کلبهای ساختم با پوست و استخوانهای زائدم
به امید آنکه روزی تو پای در این جاده گذاری،
سراغ منزل مرا بگیری
و به پیش من بیایی
آه، مگر از این همه هیچی بزرگتر میتوان یافت؟
