تبليغاتX
کتابچه

کتابچه

بر جاده‌ی هیچ که قدم بگذاری راه را نشانت خواهند داد

هستند، می‌دانم

                   کسانی که راه را نشانت خواهند داد.

تو فقط بگو که منزل مرا می‌خواهی

آنها دست بلند می‌کنند و سکوت بر لب گرفته

نشانت خواهند داد.

مبادا که خیال کنی خانه‌ی من در انتهای این جاده است، نه

چرا که این هیچ، بی انتهاست

و من تا آنجا که کمر به همت ِ کشف ِ آن بسته بودم

در آن پیش رفتم

و آنگاه که گرده‌هایم از توان تحمل باز ایستادند

همانجا بر فراز تپه‌ای

کلبه‌ای ساختم با پوست و استخوان‌های زائدم

به امید آنکه روزی تو پای در این جاده گذاری،

سراغ منزل مرا بگیری

و به پیش من بیایی

 

آه، مگر از این همه هیچی بزرگتر می‌توان یافت؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 21:4  توسط مصطفی طباطبایی  | 

 

شب هنگام به چراگاه خیال پناه می‌برم

می‌بینم تو را

که در گوشه‌ی خانه‌ی کوچکم نشسته‌ای،

خارج از حلقه‌ی نور

و زانوانت را در آغوش کشیده‌ای

من نیز این طرف پشت میز کارم نشسته‌ام

تو که حواست به من نیست زیر لب زمزمه می‌کنی

و من که حواسم به توست به هیچ فکر می‌کنم

صدایت که می‌زنم به کنار پنجره می‌روی

و نگاهت در بیرون چیزی را جستجو می‌کند

                                                        شاید مرا، نمی‌دانم

وقتی صدایم می‌زنی

می‌خواهم از جایم بلند شوم

ولی من به صندلی و آن به زمین چسبیده‌

می‌خواهم جوابت را بدهم

دهان که باز می‌کنم

تو دیگر رفته‌ای

چراغ را خاموش می‌کنم

به پشت میزم بر‌می‌گردم،

در اندیشیدن به خودمان فرو می‌روم

و خود را و تو را باز می‌شناسم

تو تردید هستی و من ابهام.

 

تهران

مهر 87

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 22:34  توسط مصطفی طباطبایی  | 

وقتی به سنگ‌ تراش ِ قبرستان لبخند می‌‌زنیم

در فرار از کدام رنج

چهره‌ی خود را بر صفحه‌ی روزگار می‌گسترانیم؟

 

جسمی در زیر ِ پای توست،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:4  توسط مصطفی طباطبایی  | 

 

صدای چیکه‌ی شیر آب میاد.

آره،

     این همون ترانه‌ی دلخواه ِ منه،

اونم وقتی که هیچ چیز بر وفق مرادم نیست.

زیر بالشم دنبال یه تیغ کاتر می‌گردم

تا خودم رو باهاش خلاص کنم.

ولی به جاش خودکارم رو پیدا می‌کنم

و با اون روی دیوار ِ کنار تختم،

اینو می‌نویسم:

«فردا روز بهتری نخواهد بود، زیرا که ادامه‌ی این شب کذایی‌ست.»                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:12  توسط مصطفی طباطبایی  | 

قلمی در دست است

قلمی می‌ماند

قلمی می‌لرزد

شاید قلمی هم می‌خواند

قلمی در جیب است

قلمی در راه است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:12  توسط مصطفی طباطبایی  | 

 

چراغ‌های ساختمانی با هزار پنجره،

یکی یکی خاموش شدند

و تنها یکی از آنها روشن ماند،

همان پنجره که چند دقیقه پیش،

کسی به جستجوی چراغی پرنورتر،

از قاب آن به بیرون پریده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:11  توسط مصطفی طباطبایی  | 

 

ساعت دوازده شب است

و من از هر ستاره تنها ترم.

زمستان امسال برف زیادی بارید

و من رد پاهای بیشماری را بر روی زمین مشاهده کردم

که هیچ یک از آنها برای من نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:11  توسط مصطفی طباطبایی  | 

دلم گرفته است.

ترانه‌ای مرا به یاد آن روزها می‌اندازد که گذشت.

اما اشکی نمی‌ریزم تا باور کنم

که من شرمنده‌ام،

                     نه نا امید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:10  توسط مصطفی طباطبایی  | 

وقتی می‌گویم غذا، گرسنه می‌شوم.

وقتی می‌گویم آب، تشنه می‌شوم.

وقتی می‌گویم اشک، گریه‌ام می‌گیرد

و وقتی می‌گویم سیب، می‌خندم.

چه موجود خوشبختی هستم من،

که به سکوتی، می‌میرم

و با کلمه ای، جانی تازه می‌گیرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:10  توسط مصطفی طباطبایی  | 

 

 آنچنانکه زندگی مرا به سوی مرگ می‌کشاند،

پاهایم کشیده به زمین، مرا به جلو می‌راند.

زمین خسته‌تر از پاهایم بود

و مرگ، حقیر تر از زندگی می‌نمود.

چراغ‌های ماشینی فضای پیرامونم را روشن کرد

و من افکارم را دیدم،

                          ذراتی قرمز،

                                          پراکنده و معلق در هوا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:9  توسط مصطفی طباطبایی  |